
این دفعه خیلی ریلکس بودم...البته این حس کاذب رو خودم به خودم تلقین کرده بودم وگرنه تو دلم یه استرس عجیبی رو حس می کردم.وقتی پامُ از ساختمون حراست بیرون گذاشتم و وارد پیاده روی دانشگاه شدم اینور و اونورُ نگاه کردم تا پیداش کنم.کمی دورترایستاده بود به سمتش حرکت کردم و همون حین منُ دید بهش یه لبخند کمرنگ زدم و آروم آروم نزدیکش شدم.خیلی معمولی سلام و احوال پرسی کردیم و دست دادیم و حرکت کردیم سمت همون کوچه پس کوچه های میتینگ اولمون...اولین کوچه ای که پامون رو گذاشتیم توش همون کوچه ای بود که اولین بوسه رو تو اونجا ازم گرفت!ناخودآگاه وقتی از پیش اون خونه ای که برامون اون خاطره رو رقم زد رد شدیم یه خنده ی آروم کردم.تردید داشتم که اونم اون صحنه رو مثل من دقیق یادش هست یا نه...

-به چی میخندی؟
-به هیچی!همین جوری الکی
-یادته؟
-کوفت
وسطای کوچه که بودیم اتفاقی که اصلا دوست نداشتم بیوفته افتاد!2 تا مامور پلیس با موتور سبز و سفیدی که سوارش بودن بهمون نزدیک شدن.نفسم تو سینه حبس شده بود.قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن.انگشتر پلی بویم رو سریع از انگشت اشاره ام دراوردم و انداختم تو جیب مانتوم وآب دهنمُ با ترس قورت دادم
...
-چه نسبتی با هم دیگه دارین؟
آنجل:هم کلاسیمه
-پس چرا دستشُ گرفتی؟بچه کجایی؟
...
-(رو به من)تو بچه کجایی؟
...
و اجباری که باعث شد آنجل از یه سمت دیگه بره و من از یه سمت دیگه!
اصلا برام خوشایند نبود دستای گرمی که با کلی عشق تو دستم گرفته بودم این جور بی رحمانه بخواد از دستم جدا شه
...
اس داد که:بیا سمت دانشگاه
من:برو رو پل هوایی
همون 2-3 مینی که ازش جدا شدم بغضم گرفت...عشق به این مقدسی حکم گناه رو داشت به چشم بقیه!
...
وسط پل تکیه داده بود به نرده ها..بهش یه لبخند کمرنگ زدم.اما جوابی نگرفتم
...
-خیلی ترسیده بودم
-من خیلی آروم..می دونستم هیچ اتفاقی نیوفته...بیخیال نفسم
منم کنارش تکیه دادم به نرده ها
-ماهی بلوتوث اتُ روشن کن آهنگاتُ بفرستم بهت
-آخ جونننننننن!!!!!
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
من:دستاتُ بده
آنجل:لاک مجکی زدی؟
من:مگه بدِ
آنجل:نه!برا چی بد باشه؟خیلی هم خوبه!
من خیره شدم به دستای مردونه اش:ناخناتُ بگیر!هر دفعه باید بهت بگم؟
آنجل:تازه کوتاه کردم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
-دستاتُ بیار بالا اوووم اوفیییشششش
کمی بعد همینجور که کنار هم واستاده بودیم تکیه داده بودیم به نرده ها فوری با سرعتِ برق گونه اش رو بوسیدم

-وای خانومی یخش باز شد
من با خجالت سرمُ انداختم پایین
و یه لبخند کوچولو
...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
خیلی سعی میکرد از لبام ببوسه من نمیذاشتم
-نفسم لباتُ میخوام
-نه بیخیال شو
-ماهی؟؟؟؟
-نه دیگه!بیا بریم دیگه دیرم شده هاااا
-نفسم؟؟؟
-من رفتما!!!
-منم قهر میکنم از اینور میرما!
-خو برو!
-نفسم؟؟؟
-بیا بریم دیگه!(برگشتم راه افتادم رفتم)
تندی اومد طرفمُ زودی لبامُ بوسید
من:ای دیوونه!
از پله های پل که داشتیم میومدیم پایین دوباره شیطنتش گل کرد
-ماهی لباتُ بیار

-
چند ثانیه رو پله های پل واسادیمُ لب و زبونمُ خورد...واسه اولین بار این حسُ تجربه میکردم.مثل تصوری که داشتم حس محشری بود!
اونقدر اون ضدحال اساسی که مامورِ بهمون داد برام سنگین بود که دیگه میترسیدم دستای عشقمُ بگیرم
...
از لابه لای درختای خشک و بی جون رد میشدیم و ناراحت از اینکه بعد گذشت چند مین دوباره از هم جدا میشیم.
رسیدیم سر چهارراه
من:دیگه باید جدا شیم...تو مستقیم برو..اوناها اون ساختمونِ ترمینالِ...منم از این سمت میرم...منتظر سریع السیر میشم که زودتر برسم
آنجل:باشه برو خدا به همراهت
من:خدافظ
آنجل:خدافظ
دوست نداشتم برگردم و رفتنش رو تماشا کنم،چون دپسرده تر میشدم...تند تند راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس...
تو اتوبوس دفتر رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش
دست خطش ناخودآگاه یه لبخند رو بهم هدیه داد.چشمم افتاد به اون شکلکی که کشیده بودی...درستِ اولش باعث شد لبخند بزنم...اما بعدش دپم کرد.من نه دفتر رو میخواستم نه مموری که بهم دادی.من تو رو میخواستم.دستاتُ...چشماتُ...لباتُ...آغوشی که تو حسرتش موندم دوباره...
همه چی چه خوب چه بد گذشت...دومین میتینگمون تو هشتمین روز زمستون!!!