yani mitoonam?
خوب باج ک نمیشه ازت گرفت به کنار این روزا حس میکنم سرسخت و جدی تر شدی.اوووم و من از این اوضاع راضی نیستم.بگذریم...
سلام به آنجل عزیزی که الان که دارم مینویسم رفته حموم و بهم شب بخیر گفته که برم لالا اما نمیدونه خانوم بی تابش نمی تونه از دوریش خوابش ببره...اوووم بگم از امروزی که کلی شلوغ بود سرم.یه روز به معنای واقعی خانومانه:دی از نظافت خونه بگیر تا پختن غذا و سوختن دستم و رسیدن به ماهک و دختر خاله ی 8 ساله ام که از دیوار راست بالا میرن و کمک به مامان واسه درست کردن رب خونگی و...آخرش انقدر درمونده شده بودم نشستم یه کمی گریه کردم خالی شم:دی اما نگو که لوسم...یه جورایی باید اعتراف کنمخ خانوم بودن کار هرکسی نیست.به نظرت من میتونم مامان خوبی واسه فندق باشم؟یا همسر ایده آلی برای تو؟میتونم غذای دلخواهت رو به بهترین شکل درست کنم؟میتونم علاوه بر کار بیرون به وظایف خونه رسیدگی کنم؟یه جورایی نگرانم از فردایی که مسئولیت اداره خونه گردن منه.وظیفه ی سختیه از همه لحاظ که بهش نگاه کنیم...اوووم بگذریم نصف شبی از چه چیزایی حرف میزنم:دی اووووم اما خوب امیدوارم به اینکه تو کمکم میکنی تو همه ی کارها مگه نه؟مثلا جارو کردن خونه یا حموم بردن فندق شیطونمون:)) اینهمه دارم به این چیزا فکر میکنم....یعنی قسمت میشه من و تو بشیم همسر هم؟بشیم زوج ایده آل فامیل؟الگوی دوست و آشنا؟میدونی دارم به چی فکر میکنم؟اونقدر رابطه مون رو بی نقص میبینم که بعد ازدواجمون با خودم شرط کردم همین جا بشم نماینده یه خانم نمونه که به زنای سرزمینم یاد بدم چطور رابطه رو به اوج برسونن.توام بشی یه مشاور واسه مردای هم نوعمون..چطوره؟یعنی این اند خودشیفتگیه ها نه؟:دی اووووخ میدونم دارم خوزولات میگم نصفه شبی اما فل بداهه این حرفا میان دی
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 0:51 توسط AngeL Vs PixiE
|

