Man O To -Ye MeeTinGe DiGe
بعد از 2 ساعت منتظر موندن تو مصلی بلاخره اومد و از پشت صدام کرد وهمو دیدیم و سلام و احوالپرسی و دست طبق عادت همیشگیمون.خوشحال بودم که بعد 7 ماه میدیدمش.تا حالا نشده بود که بیشتر از گذشت 4 ماه نتونم ببینمش! به بهونه خرید کتاب با بابام اومده بودم نمایشگاه اما قصدم فقط دیدن آنجلم بود...اولش که ازش کمک خواستم تا منو ببره سمت غرفه های ناشران دانشگاهی.کلی اونجا رو دور دور کردیم تا کتاب مورد نظرمو بخرم.بعدش برگشتیم و رفتیم الکی سمت ناشران عمومی یکمم اونجا رو بالا پایین کردیم.آنجلم خسته شده بود نشست رو پله هاو ازم خواست که بشینم پیشش اما من که مثل همیشه پراسترس بودم کثیف شدن مانتومو بهونه کردم و یه پله پایین تر ایستادم کنارش.اینو یادم رفت بگم که چقدر بودنش کنارم ی حس اوج و خوشبختی بهم میداد همون که مواظبم بود عقب نمونم بهم میگفت از جلو راه برم که هم خودم میدونم واسه چی هم خودش!وقتی دستشو میذاشت پشتم عاشق تر از قبل میشدم.حس میکردم واقعا منو آنجل زن و شوهریم!دلش میخواست دستمو بگیره.منم دلم میخواست اما من احساس ناامنی و ترس تموم وجودمو فرا گرفته بود.ساعت 2:30بود،گرسنه ام شده بود.برام همبرگر گرفت.واسه خودش نگرفت.میگفت که دوست نداره.من برگرم خوردم و آخرش دلم نیومد آنجلمو بی نصیب بذارم.با آنجلم قسمت کردمش.بعد یکم کیفمو گشت و حلقه ام رو دید و انداختش دستم.حالا دیگه هردو حلقه به دست بودیم:D بعدش کمی بی تی بازی کردیمو من گوشیشو الکی گشتم.بهم "جواتی" رو نشون داد.پسر مجازیش!خیلی بانمک بود.ولی یه چیزی ناراحتم کرد که چرا شماره ی ی دختر غریبه ی "تینا" نام که اصلا نمیدونستم کیه با پیشوند آجی تو کانتکتاشه.اما منی که...اصلا سیو نبودم!
بگذریم...بعد خوردن برگر دوباره پاشدیم و رفتیم غرفه هارو دور زدن.کمی نمایشگاه خلوت شده بود.من برای خواهرم هنوز کتابی نخریده بودم.آنجلو کشوندم سمت غرفه های کودک و نوجوان و بعد کلی بازرسی کتابا و سخت پسندی 2تا کتاب رو که مناسب دیدم برای خواهرم خریدم.از یه سری کتابم که ترجمه کتاب wimpy kidبود خوشم اومد چون عاشق مجموعه فیلماش بودم.اما چون متن انگلیسیش برام مهیج تر بود نخریدمش.نزدیک 7 ساعت نمایشگاه بودم اما اصلا غرفه ای که ناشرش خارجی باشه ندیدم!برام تعجب آور بود.شایدم ما پیدا نکردیم.خلاصه بعد خرید کتاب دوتا بستنی میوه ای خریدیم ورفتیم تو چمن ها نشستیم و خوردیم.دیگه کم کم ساعت 4:30 شده بود و چون بابام گفته بود همین ساعت باید تو ماشین باشم،مجبور بودیم نمایشگاهو ترک کنیم و بریم سمت پارکینگ.نزدیک در ورودی پارکینگ تو جیبم یکم تخمه ریخت و ی آدامس موزیم خودم ازش گرفتم و دستمو محکم تو دستش فشار داد وباهم خداحافظی کردیم.قربون آنجلم برم که منو تا توی پارکینگ همراهیم کرد و نذاشت تنها بمونم.البته یه 10 دقیقه ای بخاطر خل وضع بودم خودم دنبال ماشین گشتم و بعد که سوار ماشین شدم آنجلم بهم زنگ زد و گفت که بیرونو نگاه کنم الهی فداش بشم وایساده بود کنار ماشین.بایه لبخند پر از عشق برام بوس فرستاد و خداحافظی کرد.فداش بشم.فدای عشق مهربون و فداکارم.این میتینگ بهترین میتینگ این دوساله مون بود.از خدا میخوام سال دیگه هم بتونم برم نمایشگاه و مثل دیروز باهم باشیم...