24 ماه گذشت...


داستـاטּ من و آنجلم از آنــجـا شـــروع شـد ...!

 

کــﮧ پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـاטּ مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــاטּ دادیــم ... !

 

با دکــمـــﮧ ـهــاے سـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـم و گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...!

 

بـا صــورتـک ـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع لــَـب ـهــایـمـاטּ را چـشـیـدیم ...!

 

آهــنـگـے را هــم زمــاטּ با هــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم ...!

 

شـــب بــخـیر ـهـایـماטּ پشــت خـط ـهـای مـوبایلـماטּ جـا نمـے مـانـد ...!

 

الاטּ تــوے دنـیــــاے واقـــعے عــشق هــم زنـدگے هـم نفـس هـم شـدیـــم ...!

 

امروز دومین سالگرد یکی شدنمونه...چه زود گذشت،انگار همین دیروز بود که قرار بود ساعت 8 صبح برای باراول صداتو بشنوم و اصلا ازت توقع نداشتم که زنگ بزنی.از همون روز نشون دادی که قولت قولِ...نمی خوام زیاد شلوغش کنم.ساده مینویسم که چقدر امروز برام ارزشمنده و چقدر دوست دارم این سالگردها هرسال برامون تکرار بشه و هیچوقت از هم جدا نشیم...دوست دارم مرد مهربونم،دوست دارم بانی روزهای خوشم،دوست دارم تکیه گاه روزای سختم...

!!!



به دلایلی این آپ حذف شد...

9مرداد

ghablana ch jori to khode web minevshtim
alan mitarsam mitarsam koli bnvisam sabt nashe dg hes nevshtan nayad
kheyli vaghte nanevshtam az hichi alanam k mikham bnvisam 7:30 sobhe o man tebgh adat mamol asan nakhabidam
alanam omadam bbinam up nazashti b saram zad bnvisam khodamam nemidonam az chi vali harchi b zhnam omad
az hame mohmtar ine k man khobam to khobi rabetamonam msl hamishe pore eshghe
khob midoni ino. man hich vaght ehsasamo b zabon nemiyaram magar in k ehsas khatar konam
emshabam k baham sohbat kardi ba majarahai k 2 3 shab gozashte rajbe karo zndgi dashtim y jorai ehsas khatar mikonam
na man mitonam az chizi bgzaram na to ino khob midoni k faghad marg mitone maro az ham joda kone
vali hamin k on hese 100% bshe 98% bara man ehsase khatare in chand roze man in jor ehsas kardam
nemidonam chera on adam sabgh nisti
on adame sabgh
are khande dar o taasof avare k bad on hame khobi k bhm kardi man y ghadam robe jelo naraftam o in yani bakht
nabayadam on adame sabgh bashi
vali age hichi nadashte basham y ghalb daram k alan male toe ch bkhai ch nakhai bayad bahash knar biyai
midoni k tamome zndegim toe pas nemikham bakhondan in harfa kham b abrot biyad
narahat nashi khob?
to galom boghze vali nemidonam chera
shaba khire b saghf o b hamchi fkr mikoni dar hali k b hichi fkr nemikoni
tanha dekhoshim to zndgim toi chon moshklam ba khonvade ro midoni
va hezaran harf o hadis k zhnamo mashghol karde o man hata jomle bandie b zabon ovordanshono balad nistam
emroz 9 mordade o in up ro y khate miyane mizaram bbinam ta 9 shahrivar ch tkoni b khodam tonstam b dam
dar akhar ham bishtar az hamishe movazb khodt bash
dustet daram

Happy Birthday to you:-x

خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا

تولدت مبارک

عشق نازم...محمد مهربونم عاشقانه تولدت 19 سالگیت رو شادباش میگم...ایشالا خدا همیشه تورو برای من نگه داره:*****


:x

هیچ كس درك نمی كند كه من زندگی ام را گم كرده ام


لابه لای ته ریش مردانه ات


كه عجیب دلم را می لرزاند!!!

:x

دلم میخواهد صورتت ته ریش داشته باشد...


تا من بهانه داشته باشم برای بوسیدن لبهایت...

U KnoW?!

ميدوني ؟!

 هربار که مياي تو بغلم ...

 بعد الکي و از روي شيطوني ...

 با چشماي بسته ...

 که مثلاً خوابي ...

 هي خودت رو تو بغلم جا به جا مي کني ...

 بعد که يه نفس عميق مي کشي ...

 و بلافاصله لبخند ميزني ...

از رضايت و آرامشي که داري ...

 بعد مثل لباي ماهي کوچولو ...

يواشکي بدنم رو يه بوس کوچولو ميکني ...

 بعد پاهاتو گم ميکني لاي پاهام ...

 بعد دستاتو جمع ميکني تو بغل خودت ...

 و مثل ني ني کوچولوها ، که آرومترين جاي دنيا بغل مادرشونه ...

 خودتو تو بغلم جمع ميکني ...

بعد منم هي خندم ميگيره از اين شيطونيات ...

بعد خودت رو مي چسبوني به من ...

و از بس بازي بازي کردي خسته شدي ...

چشمات آروم بسته شدن و خوابت برد ...

اما من ...

هنوز دارم نگاهت ميکنم ...

هوا روشن ميشه ...

اما من ...

هنوز دارم نگاهت مي کنم ...

دوستت دارم "آنجلم"

+نميدونم چرا چند وقته نه جواب مسیجامو میدی و نه تلفنمو!معلوم نیس چی تو ذهنت میگذره!!!

Without U


اگه به تو نمی گفتم حرفامو
اگه نمی گفتم چقدر دوست دارم
الان بودی
شاید اگه نمی فهمیدی اینو
که تو رو زیادی از حد دوست دارم
الان بودی
مثل یه سایه همرات اومدم
مطمئن شم که تو آرامشی
نمی دونستم خستت می کنم یه روز
تو رو اگه کمتر می دیدمت
اگه می ذاشتم دلتنگم بشی
این جا بودی کنارم هنوز
بدون تو شبها،پر از غم و سرماست
آره بدون تو تهه راهمه تهه دنیاست
بدون تو شبها پر از غم و آهه
اگه تنها بری،می بینی آخرش اشتباهه
آره این گناهه
نگرانت می شدم نمی دیدمت حتی چند ساعت
به بودن تو دلم عاشقونه کرده بود عادت
ولی فایده نداشت اون همه تلاش
تو رسیده بودی به آخراش
از خدا می خوام روزات بگذره خوشحال و راحت
از ته دلم زندگی رو با عشق می خوام واست
باز خیسه چشمام ولی نمی خوام دل تو بسوزه دیگه برام
بدون تو شبها،پر از غم و سرماست
آره بدون تو تهه راهمه تهه دنیاست
بدون تو شبها پر از غم و آهه
اگه تنها بری،می بینی آخرش اشتباهه
آره این گناهه

خوشحال و راحت
عشق می خوام واست
خوشحال و راحت
عشق می خوام واست
خوشحال و راحت
عشق می خوام واست

I am not ok

بــــاز هم مــــینویسم :
دوستت دارمـــــــــ . . .
نگو تکراری است !
شاید ...
روزی ...
نباشم تا تکرارش کنــــــــم !

Man O To -Ye MeeTinGe DiGe

20 اردیبهشت - ساعت حدودای 12:30- مصلای تهران-نمایشگاه کتاب.

 بعد از 2 ساعت منتظر موندن تو مصلی بلاخره اومد و از پشت صدام کرد وهمو دیدیم و سلام و احوالپرسی و دست طبق عادت همیشگیمون.خوشحال بودم که بعد 7 ماه میدیدمش.تا حالا نشده بود که بیشتر از گذشت 4 ماه نتونم ببینمش! به بهونه خرید کتاب با بابام اومده بودم نمایشگاه اما قصدم فقط دیدن آنجلم بود...اولش که ازش کمک خواستم تا منو ببره سمت غرفه های ناشران دانشگاهی.کلی اونجا رو دور دور کردیم تا کتاب مورد نظرمو بخرم.بعدش برگشتیم و رفتیم الکی سمت ناشران عمومی یکمم اونجا رو بالا پایین کردیم.آنجلم خسته شده بود نشست رو پله هاو ازم خواست که بشینم پیشش اما من که مثل همیشه پراسترس بودم کثیف شدن مانتومو بهونه کردم و یه پله پایین  تر ایستادم کنارش.اینو یادم رفت بگم که چقدر بودنش کنارم ی حس اوج و خوشبختی بهم میداد همون که مواظبم بود عقب نمونم بهم میگفت از جلو راه برم که هم خودم میدونم واسه چی هم خودش!وقتی دستشو میذاشت پشتم عاشق تر از قبل میشدم.حس میکردم واقعا منو آنجل زن و شوهریم!دلش میخواست دستمو بگیره.منم دلم میخواست اما من احساس ناامنی و ترس تموم وجودمو فرا گرفته بود.ساعت 2:30بود،گرسنه ام شده بود.برام همبرگر گرفت.واسه خودش نگرفت.میگفت که دوست نداره.من برگرم خوردم و آخرش دلم نیومد آنجلمو بی نصیب بذارم.با آنجلم قسمت کردمش.بعد یکم کیفمو گشت و حلقه ام رو دید و انداختش دستم.حالا دیگه هردو حلقه به دست بودیم:D بعدش کمی بی تی بازی کردیمو من گوشیشو الکی گشتم.بهم "جواتی" رو نشون داد.پسر مجازیش!خیلی بانمک بود.ولی یه چیزی ناراحتم کرد که چرا شماره ی ی دختر غریبه ی "تینا" نام که اصلا نمیدونستم کیه با پیشوند آجی تو کانتکتاشه.اما منی که...اصلا سیو نبودم!
بگذریم...بعد خوردن برگر دوباره پاشدیم و رفتیم غرفه هارو دور زدن.کمی نمایشگاه خلوت شده بود.من برای خواهرم هنوز کتابی نخریده بودم.آنجلو کشوندم سمت غرفه های کودک و نوجوان و بعد کلی بازرسی کتابا و سخت پسندی 2تا کتاب رو که مناسب دیدم برای خواهرم خریدم.از یه سری کتابم که ترجمه کتاب wimpy kidبود خوشم اومد چون عاشق مجموعه فیلماش بودم.اما چون متن انگلیسیش برام مهیج تر بود نخریدمش.نزدیک 7 ساعت نمایشگاه بودم اما اصلا غرفه ای که ناشرش خارجی باشه ندیدم!برام تعجب آور بود.شایدم ما پیدا نکردیم.خلاصه بعد خرید کتاب دوتا بستنی میوه ای خریدیم ورفتیم تو چمن ها نشستیم و خوردیم.دیگه کم کم ساعت 4:30 شده بود و چون بابام گفته بود همین ساعت باید تو ماشین باشم،مجبور بودیم نمایشگاهو ترک کنیم و بریم سمت پارکینگ.نزدیک در ورودی پارکینگ تو جیبم یکم تخمه ریخت و ی آدامس موزیم خودم ازش گرفتم و دستمو محکم تو دستش فشار داد وباهم خداحافظی کردیم.قربون آنجلم برم که منو تا توی پارکینگ همراهیم کرد و نذاشت تنها بمونم.البته یه 10 دقیقه ای بخاطر خل وضع بودم خودم دنبال ماشین گشتم و بعد که سوار ماشین شدم آنجلم بهم زنگ زد و گفت که بیرونو نگاه کنم الهی فداش بشم وایساده بود کنار ماشین.بایه لبخند پر از عشق برام بوس فرستاد و خداحافظی کرد.فداش بشم.فدای عشق مهربون و فداکارم.این میتینگ بهترین میتینگ این دوساله مون بود.از خدا میخوام سال دیگه هم بتونم برم نمایشگاه و مثل دیروز باهم باشیم...