تولدت مبارک

سلام خوبی؟
دیدی همیشه بعد یه مدت که بینمون هیچ اس یا زنگی ردو بدل نمیشه با این دوتا کلمه شروع میکنم .ولی امروز فرق میکنه از دیشب تا حالا ازت بی خبرم صبح اس دادی ولی خواب بودم ج ندادم
امروز فرق می کنه چون تولدته منم بعد یک سال دوباره میخوام وب بنویسم دقیقاً یک ساله چون اخرین دفعه که وب نوشتم پارسال تولدتو بهت تبریک گفتم و جشن گرفتم
ولی امسال نمیتونم جشن بگیرم چون اصلا حسش نیست ولی یکم دردو دل میکنم باهات فکر میکنم بهتر از جشن باشه چون اروم میشی .
بهت نمیگم که وب نوشتم پس نمیدونم کی میخونی  ولی امروز جمعه 27 مرداده روز تولدت.
      یادت بیاد پارسال یک هفته بود باهم بودیم که برات تولد گرفتم و الان یه ساله که دوباره دارم برات می نویسم اون دفعه شاد بودم چون داشتم برا کسی می نوشتم که دوستش داشتم ولی الان دارم با گریه مینویسم چون دلم گرفته
این دل گرفتگی برا این عشقه برا این همه مهربونیه واقعا تو یه فرشته ای  و من و امثال منم نمیتونن تو رو توصیف کنن .خدا خیلی منو دوست داره که یکی از فرشته هاشو بهم داده کاش لایق این فرشته ی کوچولوی خدا باشم.
خیلی از این که کسی بهت تبریک نگفته ناراحت بودی  مگه من عشقت نیستم پس تو فقط از من انتظار داشته باش اونی که باید پر رنگ باشه منم نه کسه دیگه که تو از همه انتظار داری.
 امروز سر کار و خونه به همه شیرینی دادم خیلی خوش حال بودم کلا انرژی چسبیده به سقف بود
مثل پارسال امید وارم باشم پیشت تا تولد 100 سالگیتو جشن بگیرم برات
نمیدونم اینو کی میخونی ولی هر وقت که خوندی بدون عاشقتمممممممممممممممممممممممممم        

menat keshi

دلـتنگی‌هایـم را

زیـر دوش حمّــام می‌بَـرم،

بُـغـضـم را

میـان شُـرشُـر آبِ داغ می‌تـرکـانـم ،

تا همـه فـکـر کننـد

قرمـزیِ چشمـانـم

از دم کـردنِ حمّـام است ....


سلام به تک ستاره ی قلبم...

جوابمو که نمیدی و منو میذاری تو خماری،تو که قهر کنی منم دل و دماغم به درس نمیره،شارژم ندارم که منت همسلیم رو بکشم...ببین منو مجبور به چه کارایی که نمیکنی و الان من اینجا دارم مینویسم که بگم...

عزیزکم،محبوب دل کوچیکم،تو که منو میشناسی یکم که عصبی بشم کله شق و سرکش میشم...میدونی که تو دلم هیچی جز عشق تو نیست...میدونی که قهر که کنی دنیا رو سرم خراب میشه...خودمونیم توام لجبازی دیگه...لجباز نبودی اینجوری قهر نمیکردی...بگیرم گاز گازش کنم بفهمه خانومش چه جوری دوسش داره...الهی فدای چشمای مشکیت شم:ایکس خوب دیگه از جو لاو بیام بیرون:دی

آها راستی برا شام چی درست کنم برات؟اوووومممم چطوره به مناسبت آشتی کنون بریم بیرون شام بخوریم....نه نه یادم نبود فندق رو قراره ثبت نام کنیم اون مدرسه یرانتفاعیه که گفته بودم:دی تازه قسط خونه مون هم مونده...باید پول پس انداز کنیم مگه نه؟:*

پس برات خودم یه شام خوشمزه میپزم نمیگم چی!میخوام سورپرایز بشی:ایکس اوخی فندقمون بهت سلام میرسونه میگه به بابایی بگو برام بادکنک بخره...با من مثلا قهری با فندق که قهر نیستی مگه نه؟دی  اینجوریم چپ چپ به نوشته هام نگا نکن...اخماتو باز کن بخندد ببینم...ای جانم میخندی انگار دنیا رو بهم میدی.لباتو بیار جلو....اووووومممم ماچچچچ آشتی آشتی گوشتو بیار:بدجور دوستت دارم  توام منو دوست داری دیگه مگه نه؟ : -)  راستی شبو دیر نکنیا مرد خوبم باشه؟دوست دارم....میبوسمت...خسته نباشی...به منم یه فاز مثبت بده بشینم درسمو بخوونم باشه آقایی من؟

تا شب که یه جشن گنده داریم بای

last up

زَمانـــی میگُفتَــــــم

ِدلَـــم.....

شِکَــستَنی اَســــــت!!!

با اِحتیاطــــ حَمـــــل شَود.....

 

اَمــــــــا حالا....

دیگَـــر اِحـــتیاط لازِمــــ نیـــست

شِکـَـــست.....

هَر طور مایِلـــــیــــد حَمل کِنید!!!!

 

آخرین آپم بود بای برای همیشه...

♥No AssaB♥

مثلا دوره ی امتحاناس و مثلا دارم درس میخونم و مثلا به خودم و به بقیه دوستان قول دادم آدم بشم و دیگه فیلد نشم!خداییش این ترم قضیه آبرو و حیصیت وسطه به "م" قول دادم بالا 16 شم و بهم قول داده هرچی دوست داشتم برای جایزه (شایدم یادگاری)برام بخره...دوس ندارم واسه قبری که هنوز مرده ای توش نیس گریه کنم اما هر دفعه که اسمش تو خاطرم زنده میشه نگران میشم...عدالت خدا کجاس؟!

اون نگرانمه... نگران آینده ام... درسم...باید خودمو بهش ثابت کنم...چی بگم تا الان که این طور پیش رفتم:تغذیه:20 - فیزیولوژی1: 12!!! - فیزیولوژی 2: 12.25!!! تربیت بدنی 1: 20

هه!با این وضع و اوضاع و درس نخوندن طول ترم و حتی موقع امتحانا بدقولی خودم ثابت میشه!امیدوارم با انگیزه ای که واسه 4 تا امتحان بعدی ام دارم امیدوارش کنم!

از لحاط روحی تعادل ندارم...با این مشکل تحریم گوشی شبا از دلتنگیآنجل  خوابم نمیبره...شبا هم تا 1 ساعت خوابم میبره کابوسای جورواجور میان سراغم!نمیدونم مشکل کجاس؟شاید حرفای مامان راجع بهم درست باشه!شاید واقعا دختر بدیم؟"م" بهم میگه حق با مامانمه!اصل و نسبمون ترکه دیگه!شهره اینیم تو تعصب و غیرت:دی

بیخیال خیلی موضوعاتم...مثلا همین پیش انتخاب واحدی که پیش استاد راهنما نرفتم و قراره به خاطر این بابت نتونم انتخاب واحد کنم...فاک آل اف دم...هاها

بعد امتحانا...شاید از تحریم دربیام...شاید کنترل بشم...شاید ارقام قبض تلفن بزنه بالا...شاید پرینت بگیرن...ولنتاین نزدیکه باید حواسم به آنجل باشه...به اولین کادویی که قراره واسه ولنتاین به کسی بگیرم و شاید اولین کادویی که از کسی به این مناسبت بگیرم!

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4
(●̮̮̃•̃)  (●̮̮̃•̃)
 /█\ ♥/█\

l
Ѻ YѺU  

+دور و برم قیامت شده!ماهک سی دی هامو پخش کرده کف اتاق....کشوی میز تحریرمو خالی کرده...صدا موزیک داده بالا...الاغ عروسکیش...تدی سفید و پشمالوش... بزغاله کوچولوش با اون قیافه ی مسخره اش هر کدوم پرت شدن یه گوشه ی اتاق !آشپزخونه ی بهم ریخته که باید مرتبش کنم...خواستیم یه آپ کنیما خونه کن فیکون شد!!!

+شاید دو نفر بهم قول بدن که تا آخر عمر با هم می مونن اما چه تضمینی هست که تا آخر عمر عاشق هم بمونن...

♥ Let It Snow ♥

امروز یازدهمین روز زمستونی،برابر با اولین روز از سال نو میلادیٍ...امروزُ با یه انرژی عالی از خواب بیدار شدم...بارش برفی که از دیشب شروع شده بود این حس قشنگ امروزمُِِ مضاعف کرده بود...بعد خوردن صبحونه با ماهک رفتیم حیاط تا برف بازی کنیم.ماهک از ذوقش تو برفا بالا پایین می پرید.برق شادیُِ تو چشماش میشد خوند.منم اول به آسمون نگاه کردم که چقدر بی منت برفُ داشت واسه زمینیا هدیه میکرد...گمون کنم هدیه ی سال نو امسال بود!

آروم دراز کشیدم رو برفا برای چند مین...چشمامُِ بستم و سرمای دونه های سفید برفیُ که رو صورتم می نشست رو حس کردم...چقدر همه چی قشنگ بود...فقط کمبود آنجلم رو حس میکردم.چقدر دوس داشتم اون لحظه کنار من دراز می کشیدی رو برفا و با هم می خندیدیم...به قول خودت بوسه تو این سرما می تونه به آدم گرمای عمیقی رو بده...گرما و لطافت بوسه های عاشقونه،سرما و زمختیِ زمستونُ  نابود می کنه...

بعد از رو برفا بلند شدم و تصمیم گرفتم یه آدم برفی بسازم.حس می کردم توام پیشمی و داری به ساختن ذره ذره ی پیکر این آدم یخی اما با احساس کمکم میکنی...گفتم آدم یخی اما پر احساس!شاید حق با من باشه حداقلش اینه که این موجود بی هیچ خرجی بهت لبخند میزنه!کافیه منحنی دهنشُ بچرخونی رو به بالا تا حسش رو بهت انتقال بده رفیق!یادم باشه عکس مخلوق برفی ام به همراه ماهکی که از تولد این موجود بی جون ترسیده بود رو بهت نشون بدم...طفلک بچه ام داشت به ظاهر به خودم و خودش تلقین میکرد.که ازش نمیترسه...هیه!!!

نهار چیز ساده ی خوردم اما خیلی بهم چسبید و حال داد.لوبیا تو این روز سرد خیلی می چسبه...

کلا امروزُ دوس داشتم.می خوام اعتراف کنم که منم مثل تو عاشق برفم،عاشق زمستون...

الان فقط  چند چیزُ کم دارم... خونه ی دو نفره مون،تاریکی مطلق،شعله های شومینه ی کنج خونه، من باشم،تو باشی،روی کف زمین سرد تو آغوش هم،عطر تنت دیوونه ام کنه...چیز زیادیِ نه؟!خوب می خوام منjus now!!!

ツ دومیش ツ

این دفعه خیلی ریلکس بودم...البته این حس کاذب رو خودم به خودم تلقین کرده بودم وگرنه تو دلم یه استرس عجیبی رو حس می کردم.وقتی پامُ از ساختمون حراست بیرون گذاشتم و وارد پیاده روی دانشگاه شدم اینور و اونورُ نگاه کردم تا پیداش کنم.کمی دورترایستاده بود به سمتش حرکت کردم و همون حین منُ دید بهش یه لبخند کمرنگ زدم و آروم آروم نزدیکش شدم.خیلی معمولی  سلام و احوال پرسی کردیم و دست دادیم و حرکت کردیم سمت همون کوچه پس کوچه های میتینگ اولمون...اولین کوچه ای که پامون رو گذاشتیم توش همون کوچه ای بود که اولین بوسه رو تو اونجا ازم گرفت!ناخودآگاه وقتی از پیش اون خونه ای که برامون اون خاطره رو رقم زد رد شدیم یه خنده ی آروم کردم.تردید داشتم که اونم اون صحنه رو مثل من دقیق یادش هست یا نه...

-به چی میخندی؟

-به هیچی!همین جوری الکی

-یادته؟

-کوفت

وسطای کوچه که بودیم اتفاقی که اصلا دوست نداشتم بیوفته افتاد!2 تا مامور پلیس با موتور سبز و سفیدی که سوارش بودن بهمون نزدیک شدن.نفسم تو سینه حبس شده بود.قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن.انگشتر پلی بویم رو  سریع از انگشت اشاره ام دراوردم و انداختم تو جیب مانتوم وآب دهنمُ با ترس قورت دادم...

-چه نسبتی با هم دیگه دارین؟

آنجل:هم کلاسیمه

-پس چرا دستشُ گرفتی؟بچه کجایی؟

...

-(رو به من)تو بچه کجایی؟

...

و اجباری که باعث شد آنجل از یه سمت دیگه بره و من از یه سمت دیگه!

اصلا برام خوشایند نبود دستای گرمی که با کلی عشق تو دستم گرفته بودم این جور بی رحمانه بخواد از دستم جدا شه...

اس داد که:بیا سمت دانشگاه

من:برو رو پل هوایی

همون 2-3 مینی که ازش جدا شدم بغضم گرفت...عشق به این مقدسی حکم گناه رو داشت به چشم بقیه!...

وسط پل تکیه داده بود به نرده ها..بهش  یه لبخند کمرنگ زدم.اما جوابی نگرفتم...

-خیلی ترسیده بودم

-من خیلی آروم..می دونستم هیچ اتفاقی نیوفته...بیخیال نفسم

منم کنارش تکیه دادم به نرده ها

-ماهی بلوتوث اتُ روشن کن آهنگاتُ بفرستم بهت

-آخ جونننننننن!!!!!

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

من:دستاتُ بده

آنجل:لاک مجکی زدی؟

من:مگه بدِ

آنجل:نه!برا چی بد باشه؟خیلی هم خوبه!

من خیره شدم به دستای  مردونه اش:ناخناتُ بگیر!هر دفعه باید بهت بگم؟

آنجل:تازه کوتاه کردم

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

-دستاتُ بیار بالا اوووم اوفیییشششش

کمی بعد همینجور که کنار هم واستاده بودیم تکیه داده بودیم به نرده ها فوری  با سرعتِ برق گونه اش رو بوسیدم

-وای خانومی یخش باز شد

من با خجالت سرمُ انداختم پایین و یه لبخند کوچولو...

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

خیلی سعی میکرد از لبام ببوسه من نمیذاشتم

-نفسم لباتُ میخوام

-نه بیخیال شو

-ماهی؟؟؟؟

-نه دیگه!بیا بریم دیگه دیرم شده هاااا

-نفسم؟؟؟

-من رفتما!!!

-منم قهر میکنم از اینور میرما!

-خو برو!

-نفسم؟؟؟

-بیا بریم دیگه!(برگشتم راه افتادم رفتم)

تندی اومد طرفمُ زودی  لبامُ بوسید

من:ای  دیوونه!

از پله های پل که داشتیم میومدیم پایین دوباره شیطنتش گل کرد

-ماهی لباتُ بیار

-

چند ثانیه رو پله های پل واسادیمُ لب و زبونمُ خورد...واسه اولین بار این حسُ تجربه میکردم.مثل تصوری که داشتم حس محشری بود!

اونقدر اون ضدحال اساسی که مامورِ بهمون داد برام سنگین بود که دیگه میترسیدم دستای عشقمُ بگیرم...

از لابه لای درختای  خشک و بی جون رد میشدیم و ناراحت از اینکه بعد گذشت چند مین دوباره از هم جدا میشیم.

رسیدیم سر چهارراه

من:دیگه باید جدا شیم...تو مستقیم برو..اوناها اون ساختمونِ ترمینالِ...منم از این سمت میرم...منتظر سریع السیر میشم که زودتر برسم

آنجل:باشه برو خدا به همراهت

من:خدافظ

آنجل:خدافظ

دوست نداشتم برگردم و رفتنش رو تماشا کنم،چون دپسرده تر میشدم...تند تند راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس...

تو اتوبوس دفتر رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش

دست خطش ناخودآگاه یه لبخند رو بهم هدیه داد.چشمم افتاد به اون شکلکی که کشیده بودی...درستِ اولش باعث شد لبخند بزنم...اما بعدش  دپم کرد.من نه دفتر رو میخواستم نه مموری که بهم دادی.من تو رو میخواستم.دستاتُ...چشماتُ...لباتُ...آغوشی که تو حسرتش موندم دوباره...

همه چی چه خوب چه بد گذشت...دومین میتینگمون تو هشتمین روز زمستون!!!

 

دلم تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ است،دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق رابه قلب من هدیه میدهد،دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق میکنددلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبددلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پرمهرش را می طلبددلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش راآرزو میکند دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش راحسرت میکشد دلم برای کسی تنگ است که چشمانم،چشمانش را می طلبد دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطراوست دلم برای کسی تنگ است که اشک هایم رادیده: دلم برای کسی تنگ است که دلش هماننددل من است دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است دلم برای توتنگ است بهترینم،عشقم دوستت دارم............

تولد

به نام خدا

سلام

روزی کــه تو آمـــدی

شـــــــعر نابــــی بودی

آفتــــاب و بهــــار با تو آمــــدند

روزی که آمـــــدی

طوفـــــان شد و پیکـــــــانی آتشین

در نقطه ای از جهــــــان فرود آمد …

و من با تو بــــاور کردم

که می شود هم پای رنگیـــن کمــانی در باران قــدم زد !

تولــــدت مبـــارک …

 

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

امروز اومدم شاد ترین روز زندگیمو این جا جشن بگیرم  .

اقا بی کار نشینین دست بزنین  اها افرین

حالا اگه گفتین امروز چه روزیه

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک

دلت شاد و لبت خوش تولدت مبارک

 الهی من فدات شم تولدت مبارک

 فدای اون چشات شم تولدت مبارک

حالا بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی

اره امروز تولد عشقمه بهترین روز زندگیم

شما چرا ساکتین بخونین دیگه

 این گروه موسیقی رو هم مخصوصا" دعوت کردم

حالا نوبتی هم باشه نوبت قر کمره  

 

هووووووووی بسه دیگه بیاید کیک

خانومم افتخار میدی با هم برقصیم

 

دستتو بده به من بیا وست

رقص بسه زودی بیا میخوایم عکس بگیریم

یک ، دو ، سه  

 

اوه یه چی خیلی مهم یادم رفت بیا جلو ببینــــــم اوووووووووووووووووووووووم آخیییییییییییییش

 

mahroo جون تولدت خیلی خیلی خیلی مبارک باشه عزیزدلـــــــــــــم

 

دوستت دارم فدات دوباره بوست کردم

آهنگ و حال کن

خانوما آقایون جشن تموم شد ما رفتیم بابای

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

+انشاالله تا اخر عمرت باشم تولدتو برات جشن بگیرم

+انشاالله ۹۹ ساله شی نه ۹۹۹اوووووووووم همون ۷۰ بسه

 

1

سخته بعده 9-10 ماه بخوای آپ کنی..اما دیگه وقتشه...بهترین بهونه ای بود که دوباره برگردم بلاگفا.هٍه...

بیخیال اتفاقایی که قبلآ برامون پیش اومده...بریک لاوامون...به قول خودت ما تازه برای هم متولد شدیم:)

کمتر از 10 روزه که دلبسته ی هم شدیم...نمیدونم راست و دروغشو اما هر دومون احساس میکنیم عاشق همیم...این 10 روز برام خیلی ارزشمند بود...حس میکنم 10 ساله میشناسمت...ترجیح میدم اگر هم این حس و حالامون یه عشق توهمی باشه خودمو با تو خوشبخت ترین دختر دنیا بدونم...اس هامون...چت های طولانی چندین ساعتمون...صدای آرامش بخشت...همه و همه برام مثل یه رویای فانتزیِ...

وقتی دلتنگِ همیم..وقتی هیچی جز با هم بودن ذهن پریشونمونُ آروم نمیکنه...وقتی بهم عشق میدی!بهت عشق میدم!قشنگترین ساعت های زندگیمون رو تجربه میکنیم...نمیدونم این ریسکی که کردیم درستِ یا نه!اما راس میگفتی که نباید به فال و سال اعتقاد داشته باشیم...

بابت همه ی حرفای دیروز و دیشبم که ناراحتت کرد معذرت...قول میدم عشقتو اَ تهِ تهِ قلب ناقصم:دی حس و باور کنم...

عاشّقتمممممم....بوسسسسسسسس اَ اونایی که مستمون میکنه هر شب:ایکس

 +با وجود تو دیگه برام هضم کردن مشکلات کوچیک و بزرگم راحت تر شده...وجودت بهم حس تو اوج بودنُ میده:*

+بهت اس دادم که آپ اولُ تو راسّ و ریس کنی...اما من این کارو کردم...خواستم وقتی اَ خواب بیدار میشی سورپرایزت کنم:*

+میگ میگ ویژ